Wednesday, January 16, 2013

یک سری عکس روبرویم
نامه های دست نوشته آن طرف تر
صدایی که برایم شعرها را ترانه کرده است
و عمری که میگذرد
.
دل ام مات مانده است

از سه سال پیش که گوشی ام را در ایران خریدم، جز پیامک های الکی، پیامی را پاک نکرده ام.
همه مانده اند.
از "فلان چیز یادت نره" های پدرم و "کجایی؟ با من تماس بگیر"های دکتر اصلاحچی  تا "زود برمیگردی؟" گل ناز و شعر "وطن یعنی" مجید 
هی از این پوشه به آن پوشه جابجا کردم.
 این روزها هی اخطار میداد
حافظه تکمیل. 
تک تک شان را خواندم دوباره
قبل از آمدن ام
سحر هنگام در فرودگاه
1 سال پیش
6 ماه پیش
1 ماه پیش
این روزها
گویی همه این سه سال در یک ساعت از جلوی چشمانم رد میشد. 
بعضی شان را پاک کردم
حافظه گوشی خالی شده است
اما من
چیزی گلویم را می فشارد
بغض یا هرچه
 دل ام تنگ است ناجور
ناجور


نیازی نیست وظایف من یادآوری بشه
وقتی آدمی رو دوست داری، خوب میدونی باید چی کار کنی
تنها مشکل اینه که نمیخوای تحمیل بشی
نمیخوای کارایی کنی که طرفت ممکنه دوست نداشته باشه
نیازی نیست وظایف من یادآوری بشه
همین که تمایل نشون بدی
همه چیز حله

Sunday, January 6, 2013


شده است تا به حال
بخواهی تمام وجود کسی را از تمام وجودت بالا بیاوری؟
که دیگر عاری شوی از آن آدم
که دیگر انگار حتی وجود نداشته
نباشد
که حتی ارزش فکر کردن بهش رو نداشته باشی
....
و من بالا آوردمش
مرا تهدید کرد
با ذهن و زبان پلیدش
همه احساس و اعتماد را نادیده گرفت و تهدید کرد
تهدیدش الکی بود
ولی رذل بودن ذهن اش را رساند
...
لایق نبود
نیست
قی کردمش