Saturday, November 9, 2013

آقای ا هم تمام

دخترک مسیج داد، که بیا حرف دارمت. گفت من با آقای ا تمام شدم، فقط یک سوال، چون توانستی کسی را دوست بداری و با دیگری بحرفی؟ داستان برایش گفتم از سیر تا پیاز. همه را. هرچند نیازی نبود بگویم. باورش نمیشد با آقای ا تنها یک بار بیرون رفته ایم.
کرم ام گرفت، حال آقای ا را پرسیدم. و دو ساعتی حرف زدیمش. شستمش. هی خواستم بگویم 'ببین میدامنت'، نشد ولی. تنها غرش زدم و دیدم چه دلم تنگ است برای حرف زدن باهاش. گفت "دلت پر بود، خیلی پر" گفتم "نه، تنگ بود، خیلی تنگ"
چه باید کرد وقتی کسی آرامت میکند ولی مشکلات باهم بودنش را میدانی؟

فکر میکنم پرونده ی آقای ا هم بسته شد.

Thursday, October 31, 2013

عواقب

امروز رفتم اداره پلیس.
در مورد ارسال عکس ها بود.
حقیقت را گفتم و گفتم.
و الان تنها فکر میکنم که چگونه یک اشتباه، میتواند آرامش زندگی را برهم زند.

در اندرون من خسته دل ندانم چیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.

Sunday, October 13, 2013

تنهایی

وقتی میفهمی همه تو را برای تنهاییشان میخوان
حتی خانواده
سرشون که بند باشه، هیچ کس یادت نمیکند
خواه دوست صمیمی ات باشد
خواه خانواده ات.
نگاه که میکنم، خودم هم همین ام.
سرم که شلوغ میشه، کسی یادم نیست.
تنها یک راه دارد:
که به تنهایی خو کنی
همین

Saturday, September 28, 2013

حماقت

در تمام عمرم دو بار تا میتوانستم به خود ناسزا گفتم.
یکی سال پیش بود و یکی امسال.
هر دو از اعتماد زیاد
هرچه بزرگتر میشوم, جاهل تر میشوم.
از حماقت ام خنده ام میگیرد.
قانون را عوض میکنیم زین پس
اعتماد بی اعتماد
الاصاله بالکذب

Saturday, September 7, 2013

میخوام برگردم

میخوام برگردم.
این روزها فقط به فکر برگشتن ام.
بادا باد.
خسته ام.
دلگیرم.
بی اعتمادم.
میدانم ایران هم خبری نیست ولی میخوام برگردم.

Monday, August 19, 2013

پرونده بسته می شود

پرونده بستیم امروز
پرونده ی 3 ساله
خوب جا افتاده بود
نمیدونم اشتباه کردم یا نه
ولی نمیشد
باورش سخته
3 سال کسی رو نبینی، همچنان زیاد دوستش داشته باشی.
رابطه های قطع شده نباید دوباره برگردند، این را مطمینم ولی.
حس خاصی ندارم
نه افسوسی
نه حسرتی
هرچند گویی از دست دادن عاشق سینه چاک دردناک است.

Friday, August 16, 2013

خلاصه ماوقع

این روزها کارهای دانشگاه داغان اند. با تقریب خوبی مثل دانشجویی میمانم که تازه کارش را شروع کرده.
هیچ در چنته ندارم.

اوضاع زندگی اما بدک نیست.
اسکای دایوینگ رفته ام و از آن حس سقوط آزاد هنوز سرخوش ام. حسی که نمیدانی کجایی و کجا میروی.

افسون آمده است و من هیچ گونه حس حسادتی ندارم. شادمان ام از این لحظات با هم بودن شان.

عید فطر را کمپ رفتم و بسی سرخوش ام. با جماعتی چندان مذهبی و بسیار خوش گذشت.

اما احساس می کنم ماه رمضان را باز استفاده نکردم. هیچ استفاده ای. نه دروغ هایم کم شده و نه غیبت هایم.

دیگر اینکه، نمیدانم آدم ها چرا مظلوم نمایی میکنند. خانم م میگوید: من تمام گردشی که دارم با تو است و تنهایم. و ما به بک پبام فیسبوکی اضافه شدیم که خانم م برنامه ی بیرون رفتن میریزد. من هنوز نکته ی ماجرا را نگرفته ام.

Wednesday, July 3, 2013

ادامه دارد...

در ادامه ی "یک جای کار می لنگد"، سناریوی سوم هم می آید و سناریوها می آیند و می آیند.... و من هنوز یاد نمی گیرم.
و این دل لامصب هنوز عادت نکرده به این تنهایی ها.
آدم هیچ گاه عادت نمی کند. همه اش ادعایی بیش نیست.
دل تنگی خفه می کند آدم را.

ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست...
 یا كه من بسیار مستم یا كه سازت ساز نیست ...
ساقیا امشب مخالف می نوازد تار تو...
 یا كه من مست و خرابم یا كه تارت تار نیست....

 ساقیـا بانگی نمی آید ازین بشـکسته تار..
 یا که از سر میرنی یا جای این آواز نیست ...

با این دل ماتم زده آواز چه سازم.....
 بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم

Wednesday, May 29, 2013

می گوید حرف بزن

میگوید حرف بزن، دهان را خدا داده که حرف بزنی.
و من می اندیشم که چه بگویم
که دوسال است که با تو دوستم، دوست معمولی
ولی حسرت لحظه ای که سر بر شانه یا پاهایش بگذارم، کت اش را بر شانه ام بیندازد، در دل ام مانده است. 
که در برابرش بارها گریستم ، لحظه ای به آغوش نکشیدم
و اکنون میبینم که خودش درخواست میدهد به دیگری
دل آدم میگیرد 

میگویند حیف فلانی که با تو دوسته.
من داغون ام؟ من بی ارزش ام؟
جفا را زبان پاسخگویی نیست. این همه زحمت بکش برای دوستانت. آخر همین است.

می گوید حرف بزن،
و من می اندیشم که چه بگویم.
دل آدم می گیرد.

Sunday, May 12, 2013

یک جای کار می‌لنگد

یک صفحه ای هست در فیس بوک به نام دلخوشی های کوچک
آدم می خواند گویی چیزهای کوچکی که قدر نمی داند را می‌بیند. زان پس ارج می‌نهد. لذتشان را می‌برد.
آن وقت باید صفحه ای درست کنند به نام "دلخوری های کوچک"
آدم بخواند گویی چیزهای کوچکی که به چشم اش نمی آید را ببیند، بفهمد آدم ها گاهی از چیزهای کوچک هم دلخور می‌شوند. دل شان می‌گیرد :)

هر برنامه ای که می خواهم بروم، تک تک دوستانم جلوی چشمانم هستند. همه شان. حتی اونی که دوست ندارم بیاد هم از ذهنم می گذرد. به فکر همه شان هستم. برای اینکه دور هم جمع شویم و دلشان نگیرد، دایم برنامه می گذارم و همه را دعوت می کنم.

سناریو اول:
تصادفا وارد یکی از اِوِنت های عمومی فیس بوک می شوم. با تقریب خوبی همه دوستانم دعوت شده اند. خیلی هاشان هم "گوینگ" زده اند. اما هیچ کس مرا  دعوت نکرده. به اندازه ی فشار دکمه ی "اینوایت فرند" هم به خود زحمت نداده اند.

سناریو دوم:
اول حرفی نزد. وقتی دعوتش کردم برای شام، گفت که با بچه ها قرار دارند بروند رستوران و وقتی قطعی شد مرا می خبرد. ساعت 10 شب زنگ زد و گفت فراموشت کردم. 
صمیمی ترین دوستم است. همه چیزم را می داند. همه رابطه هایم را. همواره به یادش هستم. 

یک جای کار می‌لنگد. اولویت هایم با بقیه یکسان نیست. به دوستان بیش از حد بها میدهم. 
یک جای کار می لنگد. 

Monday, April 15, 2013

می گویند کسی که با خواهرش زنا کند با دیگران چه ها کند.
زیاد بود تعداد بارهایی که به رابطه اش با خانم ن گیر داده بودم و به دعوا کشید بحث مان. میگفت همچو خواهر است برایم. 
باورش کرده بودم. وقتی ن دلش گرفته بود و به ش زنگ زده بود. ش را وادار کردم که پیشش برود. مگر نه اینکه دوست اش بود. 
اما چندی است عکس ها و فیلم هاییشان را دیده ام. از رابطه ی جنسی شان. شوکه شده بودم. باور نمی کردم. قلب ام در دهانم بود. گویی وهم بود. احمق فیلم گرفته بود برای چه؟ عکس برای چه؟
ن شوهر دارد. باید وفاداری چیزی حالی اش می بود. نبود. 
ش، ن را مثل خواهر میدید، باید حریمی می داشت، نداشت. 
حالم از آدم ها بد است.
دلم می خواهد فریاد برآورم. به همه بگویم که "آآآی آدم ها که گمان میکنید، آدم خوب هنوز هست، نیست. همه پست اند"

جالب است
اینکه بنشینی پشت صحنه را ببینی،
که ببینی زمانی که طرف ات میگفت حوصله ندارم و تنهایم، با دیگری بوده است.
که پشت دروغ ها را ببینی
که ببینی چگونه تو را توصیف میکرده
همه دروغ ها، همه را
پست اند آدم ها
پست اند

Monday, April 1, 2013

حکایت رابطه ی تراش و مداد است
حکایت برخی از رابطه ها
در هوای نوکی زیبا و سرزنده
آرام آرام تمام می شوی
حالی آنکه چه بِه که نباشند

Tuesday, February 5, 2013

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می‎کند
بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می‎رسد با من خزانی می‎کند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‎کند با ما نهانی می‎کند

http://www.youtube.com/watch?v=OXmWLajZk2A
من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست
بر من چون عمر می گذرد پیر از آن شدم

چیزها شنیده ام که نباید
 و اگر خاموش گردم نشاید
 و اگر این واگویم هم نشاید 
پس چه باید
این درد را چگونه تاب آید 
و چیز ها می نویسم بی خود، که چون واخود آیم بر آن پشیمان باشم 

Monday, February 4, 2013

تو 
همین تو 
همین تویی که این چنین می خواهمت
بیا
نرو
بمان
باش

 از ما که گذشت
به شما اگر رسید 
روزی هزار وعده دوستش داشته باشید
قدر لحظه لحظه اش را بدانید
قدر همه تخستین ها را بدانید

از ما که گذشت 
به شما اگر رسید
راز راحت گذشتنش را بپرسید

دو هفته است که تنها میدانم کی آن شده
همین و هیچ
و مانند فیلمی لحظه لحظه اش از جلوی چشمانم رد می شود
بوسه های آسانسوری
آغوش های فانتزی
کشتی گرفتن های عشقولی
قدم زدن های پا روی هم :)
انتظارها
دل تنگی ها

Wednesday, January 16, 2013

یک سری عکس روبرویم
نامه های دست نوشته آن طرف تر
صدایی که برایم شعرها را ترانه کرده است
و عمری که میگذرد
.
دل ام مات مانده است

از سه سال پیش که گوشی ام را در ایران خریدم، جز پیامک های الکی، پیامی را پاک نکرده ام.
همه مانده اند.
از "فلان چیز یادت نره" های پدرم و "کجایی؟ با من تماس بگیر"های دکتر اصلاحچی  تا "زود برمیگردی؟" گل ناز و شعر "وطن یعنی" مجید 
هی از این پوشه به آن پوشه جابجا کردم.
 این روزها هی اخطار میداد
حافظه تکمیل. 
تک تک شان را خواندم دوباره
قبل از آمدن ام
سحر هنگام در فرودگاه
1 سال پیش
6 ماه پیش
1 ماه پیش
این روزها
گویی همه این سه سال در یک ساعت از جلوی چشمانم رد میشد. 
بعضی شان را پاک کردم
حافظه گوشی خالی شده است
اما من
چیزی گلویم را می فشارد
بغض یا هرچه
 دل ام تنگ است ناجور
ناجور


نیازی نیست وظایف من یادآوری بشه
وقتی آدمی رو دوست داری، خوب میدونی باید چی کار کنی
تنها مشکل اینه که نمیخوای تحمیل بشی
نمیخوای کارایی کنی که طرفت ممکنه دوست نداشته باشه
نیازی نیست وظایف من یادآوری بشه
همین که تمایل نشون بدی
همه چیز حله

Sunday, January 6, 2013


شده است تا به حال
بخواهی تمام وجود کسی را از تمام وجودت بالا بیاوری؟
که دیگر عاری شوی از آن آدم
که دیگر انگار حتی وجود نداشته
نباشد
که حتی ارزش فکر کردن بهش رو نداشته باشی
....
و من بالا آوردمش
مرا تهدید کرد
با ذهن و زبان پلیدش
همه احساس و اعتماد را نادیده گرفت و تهدید کرد
تهدیدش الکی بود
ولی رذل بودن ذهن اش را رساند
...
لایق نبود
نیست
قی کردمش