Monday, January 11, 2016

دوستی قدیمی

دلت تنگ میشود برای آدمها گاهی.

امروز دفاع علی بود. آرمان هم اومده بود. بعد دفاع یهو دیدم سریع رفت و اصلا نه سلامی نه هیچی. باور این که زمانی آنقدر صمیمی بودیم این روزها سخت است. مگه میشه؟ این قدر یهو سرد شدن. هی داشتم فکر میکردم برم باهاش حرف بزنم. بگم مشکلی داری با من؟ ولی چون گوشیم توی جلسه بود صبر کردم. یکهو از بیرون اومد. حرف زدیم و من حس کردم چه قدر خوب بود قدیمها. چه قدر شاد بودم از بودنش. چه قدر حیف بود آن دوستی. :)

تمام شد.

Sunday, January 10, 2016

باز هم نعمت خدا

امشب مهمانی داشتم.
آسم و آدرین بستنیفروش و تیرث صبور.
آسم اومد و همون اول کادو بهم داد. یه روسری و یه کیف پول. گفت اگه دیگه من رو ندیدی هرموقع این رو سرت کردی، یاد من باش. بعدم گفت این کیف پول رو جلوی خودم نقاشی کرد.
آدرین اومد با با یه گل خشگل و دو تا شیشه شیر. گفت اولین محصول کارخونه اشه و هنوز پخش نشده.  از هفته ی دیگه وارد بازار میشه.
چه خوبه آدم دوستایی داشته باشه که وقتی باهاشونه حس خوب داشته باشه. وقتی که میرن خنده از روی لبت نره. هی ذوق کنی. خوشحال باشی از دوستیشون. چه خوبه هنوز اینها هستند. چه خوبه دنیا هنوز خوبه. :)

Wednesday, January 6, 2016

نعمت خدا

یعنی نعمت خدا بر من تکمیل شده است.

استادم گل است. ایمیل زده که مرضیه ، امید به من ایمیل زده که کمکشون کنی توی کنفرانس؛ منم گفتم مرضیه این چیزا رو از من نمیپرسه :)))))

بعد میگه پول کنفرانس رو گرفتی؟ گفتم کامل نه ولی میدونم مشکل مالی داریم. میگه مشکلات مالی مال منه نه مال تو. :)

یعنی استادم فعلا تنها چیزیست که مرا مطمین میکنه خدا هنوز دوستم داره. :)