Wednesday, May 29, 2013

می گوید حرف بزن

میگوید حرف بزن، دهان را خدا داده که حرف بزنی.
و من می اندیشم که چه بگویم
که دوسال است که با تو دوستم، دوست معمولی
ولی حسرت لحظه ای که سر بر شانه یا پاهایش بگذارم، کت اش را بر شانه ام بیندازد، در دل ام مانده است. 
که در برابرش بارها گریستم ، لحظه ای به آغوش نکشیدم
و اکنون میبینم که خودش درخواست میدهد به دیگری
دل آدم میگیرد 

میگویند حیف فلانی که با تو دوسته.
من داغون ام؟ من بی ارزش ام؟
جفا را زبان پاسخگویی نیست. این همه زحمت بکش برای دوستانت. آخر همین است.

می گوید حرف بزن،
و من می اندیشم که چه بگویم.
دل آدم می گیرد.

Sunday, May 12, 2013

یک جای کار می‌لنگد

یک صفحه ای هست در فیس بوک به نام دلخوشی های کوچک
آدم می خواند گویی چیزهای کوچکی که قدر نمی داند را می‌بیند. زان پس ارج می‌نهد. لذتشان را می‌برد.
آن وقت باید صفحه ای درست کنند به نام "دلخوری های کوچک"
آدم بخواند گویی چیزهای کوچکی که به چشم اش نمی آید را ببیند، بفهمد آدم ها گاهی از چیزهای کوچک هم دلخور می‌شوند. دل شان می‌گیرد :)

هر برنامه ای که می خواهم بروم، تک تک دوستانم جلوی چشمانم هستند. همه شان. حتی اونی که دوست ندارم بیاد هم از ذهنم می گذرد. به فکر همه شان هستم. برای اینکه دور هم جمع شویم و دلشان نگیرد، دایم برنامه می گذارم و همه را دعوت می کنم.

سناریو اول:
تصادفا وارد یکی از اِوِنت های عمومی فیس بوک می شوم. با تقریب خوبی همه دوستانم دعوت شده اند. خیلی هاشان هم "گوینگ" زده اند. اما هیچ کس مرا  دعوت نکرده. به اندازه ی فشار دکمه ی "اینوایت فرند" هم به خود زحمت نداده اند.

سناریو دوم:
اول حرفی نزد. وقتی دعوتش کردم برای شام، گفت که با بچه ها قرار دارند بروند رستوران و وقتی قطعی شد مرا می خبرد. ساعت 10 شب زنگ زد و گفت فراموشت کردم. 
صمیمی ترین دوستم است. همه چیزم را می داند. همه رابطه هایم را. همواره به یادش هستم. 

یک جای کار می‌لنگد. اولویت هایم با بقیه یکسان نیست. به دوستان بیش از حد بها میدهم. 
یک جای کار می لنگد.