میگوید حرف بزن، دهان را خدا داده که حرف بزنی.
و من می اندیشم که چه بگویم
که دوسال است که با تو دوستم، دوست معمولی
ولی حسرت لحظه ای که سر بر شانه یا پاهایش بگذارم، کت اش را بر شانه ام بیندازد، در دل ام مانده است.
که در برابرش بارها گریستم ، لحظه ای به آغوش نکشیدم
و اکنون میبینم که خودش درخواست میدهد به دیگری
دل آدم میگیرد
میگویند حیف فلانی که با تو دوسته.
من داغون ام؟ من بی ارزش ام؟
جفا را زبان پاسخگویی نیست. این همه زحمت بکش برای دوستانت. آخر همین است.
می گوید حرف بزن،
و من می اندیشم که چه بگویم.
دل آدم می گیرد.