امروز رفتم اداره پلیس. در مورد ارسال عکس ها بود. حقیقت را گفتم و گفتم. و الان تنها فکر میکنم که چگونه یک اشتباه، میتواند آرامش زندگی را برهم زند.
در اندرون من خسته دل ندانم چیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.
وقتی میفهمی همه تو را برای تنهاییشان میخوان حتی خانواده سرشون که بند باشه، هیچ کس یادت نمیکند خواه دوست صمیمی ات باشد خواه خانواده ات. نگاه که میکنم، خودم هم همین ام. سرم که شلوغ میشه، کسی یادم نیست. تنها یک راه دارد: که به تنهایی خو کنی همین