دخترک مسیج داد، که بیا حرف دارمت. گفت من با آقای ا تمام شدم، فقط یک سوال، چون توانستی کسی را دوست بداری و با دیگری بحرفی؟ داستان برایش گفتم از سیر تا پیاز. همه را. هرچند نیازی نبود بگویم. باورش نمیشد با آقای ا تنها یک بار بیرون رفته ایم.
کرم ام گرفت، حال آقای ا را پرسیدم. و دو ساعتی حرف زدیمش. شستمش. هی خواستم بگویم 'ببین میدامنت'، نشد ولی. تنها غرش زدم و دیدم چه دلم تنگ است برای حرف زدن باهاش. گفت "دلت پر بود، خیلی پر" گفتم "نه، تنگ بود، خیلی تنگ"
چه باید کرد وقتی کسی آرامت میکند ولی مشکلات باهم بودنش را میدانی؟
فکر میکنم پرونده ی آقای ا هم بسته شد.