Thursday, December 13, 2012


و ما به چنین درجه معرفتی رسیده ایم
که جمله ی " مرا به خاطرت نگه دار" را تنها برای صفحه ی لاگین ایمیل خود به کار میبریم
بس که این دنیا وفا ندارد.

"نداری خبر ز حال من نداااری..."

Saturday, November 17, 2012

موبایل ام یک عادتی دارد
هرشب ساعت 12:37 چراغش روشن می شود، لرزه ای بر اندام می اندازد و آرام می گیرد
انگار قولنج اش را می شکند
هر شب اینگونه است
و من هر شب توهم اینکه کسی یادم کرده است، برم میدارد.
خنده ام میگیرد
از همه باوفاتر بوده است
هر شب
12:37

Saturday, October 27, 2012


وقتی به کسی میگویی که چیزی برایت مهم است
که مثلا دوست داشتم که در تمام با من بودن ات موبایل ات را چک نکردی
و بار دیگر ببینی اش
و در کمتر از 30 ثانیه از با هم بودنتان بگذرد و موبایل اش را چک کند
یعنی لذت تو برایش هیچ هم حتی نبوده است
یعنی باید تمام شود
یعنی خودت را گول نزن دختر :)
آدم ها آهسته تمام می‌شوند

اعتماد..........................تیک
آرامش خانه شان.............تیک
لذت حافظ خوانی ........... تیک
اعتماد دوباره................ تیک
آرامش آغوش‌شان.......... تیک
لذت قدم زدن باهاشان ..... تیک
آرامش کنار دریاچه ....... تیک
لذت کل‌کل کردن باهاشان....تیک

و اینگونه آدم ها آرام آرام تمام می‌شوند
و اینگونه آدم ها می فهمند که دیگری برایشان تمام شده است
و همه اینها همچون تیغی که گیر کرده اند در می‌آیند 
و درد دارد
و درد دارد
و خراب شدن همه شیرینی ها و لذت ها درد دارد
و از دست دادنشان درد دارد

Friday, September 21, 2012


دل نبند
دل را اگر ببندی
وحشی می شود
وحشی

Tuesday, August 28, 2012



آدم ها وقتی بد بودنشان را آشکار می کنی، از تو ناراحت می شوند. از تو بدشان می آید.
آدم ها وثتی وجهه ی خوبی که از خود نشان داده اند، خراب می شود، لحظه ای درنگ نمی کنند و به هر دری میزنند که دیگری را مقصر کنند. از تو ناراحت می شوند. از تو بدشان می آید. 

1.      10 ماه قبل: آقای م به خانم م پشت سر آقای ص صحبت می کند، خانم م چنان برآشفته می شود که پس از 2 هفته بی تابی به آقای ص می گوید. آقای ص تکذیب کرده. آقای م میگوید کژفهمی بوده. خانم م از آقای ص بابت اینکه آن حرفها را باور کرده و از آقای م بابت اینکه حرف زده شده را به صاحبش گفته ، عذرخواهی میکند.
{آقای م ،  زر مفت زده بود و رسوا شد، آقای ص نیمچه رسوا.... هردو نزد هم به دهن لقی شهره شدند ====> خانم م آدم بده شد و به دهن لقی و زرنگ بازی نزد همه شهره شد. }

2.      3 ماه قبل: آقای ص با خانم م در مورد رابطه ی آقای م با خانم الف به طور کاملا اتفاقی صحبت می کند. آقای م به طور تصادفی و به اجبار با خانم م در مورد رابطه اش با خانم الف صحبت می کند. خانم م طاقت نیاورده و میگوید " تو غلط کردی" و حرف های شنیده شده از آقای ص را می گوید. آقای م به نزد آقای ص میرود و شاکی میشود که چرا در مورد من و خانم الف با خانم م صحبت کردی. آقای ص عذر خواهی میکند و شاکی به نزد خانم م می آید. خانم م از آقای ص بابت اینکه حرفی که راجع به آقای م بود را به آقای م گفته بود و او را مجبود به عذرخواهی از آقای م کرده بود و از آقای م بابت اینکه پای حرفی که بهش ربطی نداره نشسته، عذرخواهی میکند. خانم م به دروغ برای حفظ وجهه ی آقای ص به آقای م می گوید که اصرار زیادی از خودش بوده است. حالی آنکه ذره ای اصرار در مار نبوده است. 
{آقای ص رسوا شد، آقای م نیمچه رسوا.... هردو نزد هم به دهن لقی شهره شدند ====> خانم م آدم بده شد و به دهن لقی و زرنگ بازی نزد همه شهره شد. }

3.      اکنون: آقای الف با آقای ش به طور کاملا اتفاقی راجع به خانم م صحبت می کند. آقای ش حرفهای آقای الف را به خانم م می گوید. خانم م از آنجا که این بار دیگر ماجرا کاملا به او مربوط است و پس از برآشفتگی دو هفته ای به نزد آقای الف رفته و در پی حرفهای دیگر از اینکه چرا حرف او شده است شاکی می شود. آقای الف به طور کاملا تصادفی به آقای ش می گوید. آقای ش به نزد خانم م رفته و از اینکه خانم م از آقای الف شاکی شده، شاکی می شود و این اقدام را به معنای تصدیق گرفتن می گیرد. خانم م تا کنون بابت اینکه حق خود دانسته که با آقای الف راجع به خودش صحبت کند ، عذرخواهی میکند. شاید باید از آقای الف هم عذر خواهی کند ولی بابت اش را نمیدانم. کسی از خانم م عذرخواهی نکرد.
{آقای الف رسوا شد، آقای ش رسوا خواهد شد .... هردو نزد هم به دهن لقی شهره می شوند ====> خانم م آدم بده شد و به دهن لقی و زرنگ بازی نزد همه شهره شد. }


در همه ی موارد مذکور آدم ها دهن لقی شان به دوستشان(!!!) نشان داده شد. اما خانم م آدم بده شده است و به دهن لقی و زرنگ بازی نزد همه شهره شده است.  خانم م مجبور به عذرخواهی از همه شده است حتی اگر ماجرا کلا و کلا به او مربوط باشد.  حتی اگر کمترین حق اش این بوده است که بداند حرفهایش را که می داند و چرا مغرقانه نقل قول شده است. 

خانم م بدبخت ترین آدم می باشد. 
   

Saturday, July 14, 2012

دل خوری ها دقیقا زمانی شروع می شود که سطح توقع ها ناسازگار می شود.

فراموشی ها دقیقا زمانی شروع می شود که از بودن آدم ها مطمین می شوی.

Thursday, June 7, 2012


بی‌دليل دشنامم می‌دهند.
آن‌ها ترس‌خورده‌تر از خوابِ شب
خيال می‌کنند
شب تا قيامت... شب است؛
غم ام را ز چشم ام نمیخوانی :)

Sunday, May 6, 2012

دلم لمس نگاه با محبت می خواهد
نگاهی که سنگینی عشق را درش ببینم
نگاه پدرم
نگاه مادرم
نگاه خواهرم
نگاه....
آن هنگام که لبخندی ضمیمه اش می شود 
و تا اعماق وجود آدم می رود
و آدم زندگی می کند 
آن لحظات را

Saturday, April 28, 2012

امشب در مسجد شهرمان، صحبت از این شد که حب دنیا ریشه ی همه ی بدی هاست. و البته اعتقاد داشتند که برعکس هم هست. یعنی ریشه ی همه بدی ها حب دنیاست. 
به نظر من اما جهل است و فقر. 
من در آدمی که عملیات انتحاری می کند و جان صدها بی گناه را میگیرد ، حب دنیا نمیبینم. 
من در سربازی که قرآن بر سر نیزه دید و شمشیر غلاف کرد، حب دنیا نمی بینم. 
من در مردی که سنگ بر اسرای کربلا می زد و ناگاه گفت مگر شما فرزندان پیامبرید ، حب دنیا نمی بینم.  
گفتم شما مگر خبر ندارید از شرمندگی پدری که سفره ای خالی هر شب برای بچه ها به ارمغان می آورد!!!؟؟؟ که دزدی که می کند یا رشوه ای که می گیرد نه از حب دنیاست که از شرم چشمان گرسنه ی کودکان اش است. 
اما همه شکم سیر بودند. گفتند آدم معتقد نان خالی بر آب می زند ولی دزدی نمی کند. 
گفتمشان، آن برای زمانی بود که نان ارزان بود. 
دلم میخواست فریاد کنم شان. که شما را به خدا، این تابستان ها که ایران می روید. 4 هفته نروید که هی از خانه ی این خاله به خانه ی آن عمه روید و بیایید و بگویید همه که خوش و خرم بودند. 
و بنالید که زنان ایران دیگر تا سوپر هم نمی روند، سبزی خرد شده آماده، پیک موتوری، ترشی خانگی ، ...
و بمانید چند ماهی ، بروید بین مردم.
ببینید آن پیک موتوری سوپر چگونه می زی اد. یا آن ترشی بنداز و سبزی خرد کن خانگی.
بروید ورامین و ببینید مردمانی که دعایشان نباریدن باران است و باری  ما از خشکسالی می نالیم. 
بمانید پشت چراغ قرمز فردوسی و ببینید مردانی که با چوب، پول از صندوق صدقات بیرون می کشند.
بروید ناصرخسرو و ببینید آگهی های فروش فوری کلیه به دلیل نیاز مالی را. 
بروید و ببینید دست و پای عروسک های پلاستیکی را که برای فروش جلویشان گذاشته اند.
بروید هفت تیر، آری خیلی هم پایین شهر نیست. و ببینید چند خانم و بچه در پیاده رو چادر بر سر کشیده اند و کاسسه گدایی جلویشان است.
که حب دنیا در این بیتفاوتی هاست.
در این نان آو مای بیزینس هاست.
که مبادا حالی بپرسیم و شرم مان شود و پولی داده شود و ...
بروید و ببینید که من حتی امید به زندگی هم درشان نمی بینم چه رسد به حب دنیا. 


Saturday, April 21, 2012

و فهمیده ام
بدترین تنبیه برای آدم ها
کم توجهی و پرتوجهی نیست
بلکه بی توجهی است
عادی بودن است
و من پیشه کرده ام اش :)
در عجب ام از آدم هایی که در این زمانه
 اگر دکتری تجویز اشتباه کند، دکتر را بد می انگارند
و اگر مسلمانی کار اشتباه کند، اسلام را به فنا می فرستند.

آدم ها خوب بلدند برچسب بزنند
برچسب میزنند و در عین حال از برچسب زدن دیگران شاکی اند
گاهی گمان می کنم بعضی ها فکر می کنند خیلی کسی هستند که بقیه بخواهند بهشان برچسب بزند
آنچه جالب است این است که گاهی آدم  ها از اینکه برچسبی که خورده اند با هدفشان یکی است ناراحت می شوند. 
مثلا اگر بهترین حالت اجرای شما، مثل اجرای مجری صدا و سیما خواهد شد، چرا از اینکه برچسب مجری صدا و سیما میخوری ناراحتی؟
دلم می سوزد اینکه برخی خود را برتر میدانند
که راه خود را درست می پندارند.
اصلا تمام مشکلات جدایی آدم ها از همین جمله است
"ولی ما بهتریم"


Thursday, April 19, 2012

ایران که بودم دوستانم طبقه بندی شده بودند.
دوست پارک رفتنم یکی بود، دوست مهمانی رفتنم دیگری
دوست درس خواندنم یکی بود، دوست کار کردنم دیگری
دوست درددل کردنم یکی بود، دوست غیبت کردنم دیگری
هیچ موقع با هم آشنایشان نمیکردم. یعنی یک بار که این کار را کردم پشیمان شدم
اینجا که آمده ام، دوستان ام کم شده اند
این است که طبقه یندی دوستانم یکی شده است
می خواهم با دوستی که دردل کرده ام، هرروز نهار نخورم
می خواهم با دوستی که همه چیز زندگی ام را میداند، زیاد بیرون نروم.
میخواهم با دوستی که نقطه ضعف های مرا میداند، بحث نکنم
این است که تصمیم گرفته ام، با کسی دردل نکنم.
میدانم بغض هایم همه جمع میشوند و میترکند،
اما انتخابی است که کرده ام

Tuesday, April 17, 2012

دلم که میگیرد، به طرز ناجوری هوس روزمرگی خواندن می کنم.
وبلاگ می خوانم
میخوانم و سیر نمیشوم
همه دل خسته اند
همه دل گیر
توقع ام از دنیا کم میشود
دل ام باز

یک سری روابط یا نباید باشند یا باید خیلی صمیمی باشند
میانه بودنشان زجرآور است

از آدم هایی که در روابط شان، بَک آپ دارند، متنفرم

باید پایبند بود
بدون فکر کردن به انتها
از زمان کودکی گفته بودن ام که دست دادن با نامحرم اشکال دارد.
اولین دست دادن ام را به یاد دارم
از ترس بود
با نخستین کسی که دوست اش داشتم دست دادم
مبادا طرد شوم
یادم است تا چند روز دستم گویا سنگینی میکرد

********

از زمان کودکی گفته بودن ام که مشروب خوردن اشکال دارد
هنوز نخورده ام
اما با اینکه دیگران میخورند کنار می آیم
از ترس است
مبادا طرد شوم


آدمی است دیگر
به روابط اش زنده است
مبادا طرد شوم