Friday, August 16, 2013

خلاصه ماوقع

این روزها کارهای دانشگاه داغان اند. با تقریب خوبی مثل دانشجویی میمانم که تازه کارش را شروع کرده.
هیچ در چنته ندارم.

اوضاع زندگی اما بدک نیست.
اسکای دایوینگ رفته ام و از آن حس سقوط آزاد هنوز سرخوش ام. حسی که نمیدانی کجایی و کجا میروی.

افسون آمده است و من هیچ گونه حس حسادتی ندارم. شادمان ام از این لحظات با هم بودن شان.

عید فطر را کمپ رفتم و بسی سرخوش ام. با جماعتی چندان مذهبی و بسیار خوش گذشت.

اما احساس می کنم ماه رمضان را باز استفاده نکردم. هیچ استفاده ای. نه دروغ هایم کم شده و نه غیبت هایم.

دیگر اینکه، نمیدانم آدم ها چرا مظلوم نمایی میکنند. خانم م میگوید: من تمام گردشی که دارم با تو است و تنهایم. و ما به بک پبام فیسبوکی اضافه شدیم که خانم م برنامه ی بیرون رفتن میریزد. من هنوز نکته ی ماجرا را نگرفته ام.

No comments:

Post a Comment