حس جالبی ندارم. احساس میکنم برای خودم هیچی نشدم.
امشب مهمانی بال بودیم. احساس کردم هیچ چیزی برای مطرح کردن خود ندارم. نه زبان درست حسابی، نه رقص خوب، نه زیبایی آنچنانی، نه دوستان اهل دل.
و نه در درس چیز خفنی شده ام.
دلم میخواد یه جا برم هیچ کس من نشناسه. که همه چیز رو بدون پروا تجربه کنم. همین جوری. بعد فردایش بروم دنبال کار و زندگی. بعد در درس چیزی بشوم که حس نکنم استادم این روزها با من حال نمیکند. که یک ساعت فقط فکر و خیال نکنم که بعد از 27 سال چه شده ام جز چیزهای ظاهری. نه حتی ایمان درست حسابی.
همه میشناسندم؟ خب که چه؟
دوست داشتم مثل نیوشا بودم، میدانم سختی زیاد کشیده ولی چیزی شده با تجربه ی همه چیز.
امیدوارم سالها بعد که این را میخوانم چیز خفنی شده باشم.
Sunday, March 30, 2014
هیچی
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment