ایران که بودم دوستانم طبقه بندی شده بودند.
دوست پارک رفتنم یکی بود، دوست مهمانی رفتنم دیگری
دوست درس خواندنم یکی بود، دوست کار کردنم دیگری
دوست درددل کردنم یکی بود، دوست غیبت کردنم دیگری
هیچ موقع با هم آشنایشان نمیکردم. یعنی یک بار که این کار را کردم پشیمان شدم
اینجا که آمده ام، دوستان ام کم شده اند
این است که طبقه یندی دوستانم یکی شده است
می خواهم با دوستی که دردل کرده ام، هرروز نهار نخورم
می خواهم با دوستی که همه چیز زندگی ام را میداند، زیاد بیرون نروم.
میخواهم با دوستی که نقطه ضعف های مرا میداند، بحث نکنم
این است که تصمیم گرفته ام، با کسی دردل نکنم.
میدانم بغض هایم همه جمع میشوند و میترکند،
اما انتخابی است که کرده ام
No comments:
Post a Comment