دلت تنگ میشود برای آدمها گاهی.
امروز دفاع علی بود. آرمان هم اومده بود. بعد دفاع یهو دیدم سریع رفت و اصلا نه سلامی نه هیچی. باور این که زمانی آنقدر صمیمی بودیم این روزها سخت است. مگه میشه؟ این قدر یهو سرد شدن. هی داشتم فکر میکردم برم باهاش حرف بزنم. بگم مشکلی داری با من؟ ولی چون گوشیم توی جلسه بود صبر کردم. یکهو از بیرون اومد. حرف زدیم و من حس کردم چه قدر خوب بود قدیمها. چه قدر شاد بودم از بودنش. چه قدر حیف بود آن دوستی. :)
تمام شد.
No comments:
Post a Comment